گاهي آدمها يه ملاكهايي رو به عنوان مردونگي تعريف مي كنند كه من نمي دونم اونجام بسوزه؟ شاخ در بيارم؟ فحش بدم؟ چي كار كنم!؟
با يكي از همكارهاي جديد از شركت خارج شديم و تا يه جايي با ما هم مسير بود، گفتش كه ديروز يه تصادف ديده كه دو تا ماشين بهم زده بوند اما خيلي باهاش حال نكرده! بعدش تعريف كرد كه تصادف بايد مردونه باشه و درست حسابي! حداقل يكي از ماشينها كاملا نابود بشه و يكي دو تا كشته داشته باشه تا بشه گفت يه تصادف درست و حسابي! بعد گفت اصلا با اين تصادفهاي بچه بازي حال نمي كنم! فقط مردونهاش حال ميده! دوست دارم ببینم همه آش و لاش هستن!
والا از خدا كه پنهون نيست از شما هم نباشه كه من اصلا موندم چي بگم! ديدم اصلا نمي تونم در اين خصوص با كسي كه از اين ديدگاه حرف مي زنه وارد گفتگو بشم و يا حتي بگم من مخالفم! تنها سكوت كردم! كه اون يكي همكارم گفت "من فكر مي كردم فقط خودم خل هستم! نگو ديونه تر هم داريم تو شركت"! تنها چيزي كه اون لحظه احساس كردم اين بود كه اگه مرد بودن و مردونگي به اين چيزهاست هر چي كثافت توي اين دنياست بر سر هر چي مردونگي! و اينجانب هم "مردونگي" رو مي بوسم مي زارم كنار!! اصلا من زن هستم!
