گاهي آدمها يه ملاكهايي رو به عنوان مردونگي تعريف مي كنند كه من نمي دونم اونجام بسوزه؟ شاخ در بيارم؟ فحش بدم؟ چي كار كنم!؟
با يكي از همكارهاي جديد از شركت خارج شديم و تا يه جايي با ما هم مسير بود، گفتش كه ديروز يه تصادف ديده كه دو تا ماشين بهم زده بوند اما خيلي باهاش حال نكرده! بعدش تعريف كرد كه تصادف بايد مردونه باشه و درست حسابي! حداقل يكي از ماشينها كاملا نابود بشه و يكي دو تا كشته داشته باشه تا بشه گفت يه تصادف درست و حسابي! بعد گفت اصلا با اين تصادفهاي بچه بازي حال نمي كنم! فقط مردونهاش حال ميده! دوست دارم ببینم همه آش و لاش هستن!
والا از خدا كه پنهون نيست از شما هم نباشه كه من اصلا موندم چي بگم! ديدم اصلا نمي تونم در اين خصوص با كسي كه از اين ديدگاه حرف مي زنه وارد گفتگو بشم و يا حتي بگم من مخالفم! تنها سكوت كردم! كه اون يكي همكارم گفت "من فكر مي كردم فقط خودم خل هستم! نگو ديونه تر هم داريم تو شركت"! تنها چيزي كه اون لحظه احساس كردم اين بود كه اگه مرد بودن و مردونگي به اين چيزهاست هر چي كثافت توي اين دنياست بر سر هر چي مردونگي! و اينجانب هم "مردونگي" رو مي بوسم مي زارم كنار!! اصلا من زن هستم!
1- فكر كنم امروز بود كه تلوزيون داشت يه سريال نشون مي داد و من هم يه چند دقيقه جلوي تلوزيون بودم و به ناچار ديدم يه مقداريش رو. مساله اين بود كه يه پير مردي كه گاري داشت و پلاستيك و اينجور چيزها ميفروخت و مي خريد (دوره گردهايي كه مي شناسيم) دچار مشكل شده بود و يه خانم مثبت و جوان و فداكار ( از همون تيپهاي تابلويي كه تلوزيون هميشه نشون ميده) گاريش رو به ماشين رنوش بست و بعدش برد و تحويلش داد به يه خونه آشنا و امن.
من چندين و چند بار به اون صحنه هايي فكر كردم كه تلوزيون نشون داد: يه گاري با بار پلاستيك و اين چيزها پشت يه رنو بسته شده و رنو هم داره تو خيابونها راه ميره... هر چي فكر كردم نتونستم بفهمم كه آخه بي انصافها چه لزومي داره همه چيز رو باهم قاطي كنين. كسي كه گاري به ماشينش مي بينده يه خلافكاره! بايد جريمه بشه. پليس بايد گوشش رو بكشه كه ديگه از اين غلطها نكنه. دهنش هم سرويس بشه! اما در اينجا در تلوزيون ملي و زوري! در فرهنگ مزخرف كمكهاي عجيب و غريب! در دايه مهربانتر از مادر شدنهاي ديگران و در اصول سر تا پا اشتباه همسايه داري و غم ديگران خوردن يه همچين تصوير غلطي به عنوان اصل انسانيت و خيرخواهي و فردي به عنوان نمونه بشر رباني و بهشتي به خورد مردم نيمه با فكر مملكت داده ميشه!
اونوقت توقع دارن كه مردم رعايت مسائل رو بكنند! قانون رو اجرا بكنند! بريد تلوزيونتون رو درست كنيد اول با اين اراجيفي كه نشون ميديد!
همين ميشه كه من امروز تو خيابون 10 تا از اين موارد ديدم. يكيش اين بود كه طرف در لاين چپ وايساد و با پسر گوگولي مگوليش كه از دبيرستان بيرون اومده بود و در آن طرف خيابون داشت راه مي رفت شروع به حرف زدن كرد و اصلا به هيچ جاي مباركش هم نبود كه مردم دارن پشت سرش بوق مي زنن. قشنگ صحبتهاش رو كرد و خيلي ريلاكس گفتگو رو به آرامي به پايان برد و بعد دوباره گاز داد و حركت كرد.
آفرين بر اين پدر كه به فكر پسر عزيزش است و ايشالله هم خير مي بينه از بس كه انسان خوبيه.
ياد يه صحنه ديگه افتادم كه خيلي مي بينم. طرف سرش رو از ماشين در مياره و از راننده تاكسي بغليش مي پرسه فلان آدرس كجاست و چجوري برم؟ اگه راننده تاكسي خيلي مرد شريف و انسان دوستي باشه و صد البته از همين مدلهاي تلوزيوني! خيلي قشنگ جفتشون وسط خيابون ترمز مي كنند و شروع ميكنند به صحبت و آدرس دادن و گرفتن! و بقيه ماشينها هم كه بوق مي زنند راننده تاكسي حداكثر تا پايين تنهاش روي آن بوقها حساب مي كند و بعد از 10 دقيقه بالاخره تصميم مي گيره حركت كنه و چقدر خوشحاله كه وقتي بره اون دنيا، برجهاي زيبا و بزرگي كه در بهشت براش درست كرده اند رو دو دستي تقديم اين انسان شريف و دوست داشتني ميكنند.
اگه اينها نرن بهشت كي مي ره پس؟ من و تو؟؟
2- آخه چجوری یکی می تونه کارش انقدر درست باشه و انقدر سريع مهر بزنه! اصلا باور كردني نيست. ببينم از ميان مردمان بسيار باهوش و زبر و زرنگ ايراني كسي پيدا مي شه روي اين خانم ژاپني رو كم كنه؟؟؟ بي خودي نيست كه من از اين مردم خوشم مياد!
ما هم يه فرآيند مهر زني داريم تو شركت! هر كدومش يه نصف روز طول ميكشه!
این یکی رو هم ببینید! اصلا نمی تونی اعدادی رو که می زنه یکیش رو هم بخونی!! من واقعا نمی دونم چی بگم! جدا نمی دونم. اگه بخوام بگم شاید یه فصل لازم باشه بنویسم!
-----------
پ.ن. مثل اينكه لينك دومي توي يوتوب مشكل داره! چون صفحه باز ميشه اما در نهايت نمي تونه فيلم رو نشون بده! بجاش مي تونين اين لينك رو ببينين، يك فيلم ديگه است كه به قبلي نمي رسه هم كوتاهتره هم كيفيتش يكم پايين تره. توصيه مي كنم موقع ديدنش دو تا كار رو انجام بديد اول به اعدادي كه داره توي ماشين حساب نمايش داده ميشه دقت كنيد ببينيد با چه سرعتي جمع و تفريق مي شن. دوميش هم اينكه سعي كنيد ببينيد داره چه اعدادي رو تايپ مي كنه يعني به انگشتها و دكمه هاي ماشين حساب دقت كنيد! اگه اينترنتتون كنده و فقط قسمتهاي اصلي رو مي خواهيد ببينيد قسمت ۱ رو از ثانيه ۵۰ به بعد ببينيد- قسمت بعدي رو هم از دقيقه سوم.
احتمالا بارها براتون پيش اومده كه توي موقعيتهاي مختلف و تحت شرايط گوناگون احساس كردين فرد (و يا گروهي) كه در روبروي شما قرار داره و داريد باهاش تعامل مي كنيد بيشتر از هر چيزي يك دزد هستش منتها لباس دزدي تنش نيست و كسي هم احتمالا با شرايط ايران دستگيرش نمي كنه و دردسري براش ايجاد نمي كنه. بعيد مي دونم كسي باشه كه توي ايران زندگي بكنه و حداقل چند بار اين احساس بهش دست نداده باشه. راستش تازگيها من اين جور برداشت رو در خيلي از مواقع دارم و موندهام كدام صنف واقعا بدترن؟ مي خواستم از شما سوال كنم بدون اينكه بخواهيم برداشت بد بكنيم و قصد توهين به صنفي رو داشته باشيم نظر بديم و ببينيم بنظر چه گروهي از افراد جامعه بيشتر از بقيه گروهها باعث ايجاد اين حس در آدم ميشن.
اين حرف معنيش اين نيست كه همه دزد هستن اما در شغلهاي مختلف فرصتهاي متفاوت وجود داره و نيز افراد مربوط به همون شغل با بقيه مشاغل متفاوت هستند به همين دليل بنظرم بايد در اين خصوص نظر همديگه رو بدونيم.
از ديد شما بيشتر از همه توي چه گروهي از گروههاي زير دزد پيدا ميشه. خيلي راحت مي تونيد به تجارب خودتون رجوع كنيد و جواب بديد.
1- رانندههاي تاكسي و آژانس
2- دكتر ها
3- دندانپزشك ها
4- مهندسين (مي تونيد دسته بندي هم بكنيد)
5- لباس فروشيها
6- رستورانها (فست فود و ...) (منظور صاحبانش هستش)
7- بقاليها
8- شركتها و يا افرادي كه خدمات تعمير وسايل برقي و وسايل منزل را مي دهند
9- تعميركارها و صافكارهاي اتوموبيل
10- موسسات آموزشي
11- مدارس و دبيرستانهاي غير انتفاعي
12- بساز و بفروشها
13- طلا فروشان
14- كارمندان ادارات
15- و ...
مي تونيد اصناف ديگه رو هم اضافه كنيد. اگه بتونيد 5 تا شغل كه از ديد شما بالاترين ميزان دزد رو دارن بنويسيد خيلي بهتره.
بنظر خود من در حال حاضر بساز بفروشها بالاترين ميزان دزد رو داره و بعد از اون رانندهها، دكترها و دندانپزشكها و سپس شركتهايي كه خدمات مي دهند قرار داره.
تحول بزرگ نوشتاری! بزودی (تا روز شنبه) در این مکان مطلب جدیدی قرار داده خواهد شد.
ایشان گفته های خود را بسیار جدی و قابل اتکا دانست و افزود با توجه به اینکه عناصر معلوم الحالی در کشور یافت می شوند که فقط وعده می دهند اینجانب نشان خواهم داد که به تمامی صحبتهای خود جامه عمل خواهم پوشانید. وی همچنین از تمامی اندیشمندان و صاحب نظران خواست تا درصورت داشتن نظر و یا ایده ای حتما آنرا اعلام نمایند تا بررسی گردد و در صورت امکان اجرا شود.
در پست قبلي گفتم كه بحث زيادي توي كلاس شد، علتش عكسهاي اوليه كه بهتون نشون دادم نبود علت ادامه عكسها هستش. سوالها تغيير نكرده، افراد عوض شده اند.
يعني دوباره 5 نفر با شما برخورد خواهند كرد و هر كدام حرفهايي در خصوص موضوعي مي زنند كه شما با توجه به صحبتهاشون و همچنين خودشون بايد قضاوت كنيد و تصميمگيري نماييد. اينبار چي اعتماد ميكنيد؟؟
1- اين آقا در خونه شما رو ميزنه و به شما ميگه كه وقتي بچه بود توي خونه شما زندگي ميكرده و مي خواد ببينه كه اين خونه چقدر تغيير كرده. آيا حرفش رو باور مي كنيد؟ آيا اجازه ميدين بياد تو؟



4- اين زن در مقابل در يه خونه ايستاده و به شما ميگه كه كليدش رو داخل خونه جا گذاشته. ازتون ميخواد كمكش كنيد كه شيشه رو بشكونه كه بتونه داخل بشه. آيا بهش كمك ميكنيد؟ چه خواهيد گفت؟

5- اين مرد به شما بدون هيچ دليلي به شما صد دلار پيشنهاد ميده. بهتون ميگه كه پولدار هستش و به پول احتياجي نداره. عكس العمل شما چه خواهد بود؟ چه خواهيد گفت؟

چندين سال قبل كه كلاس زبان مي رفتم كتابي داشتيم به اسم true to life كلا خيلي از كتابش خوشم نمي اومد و بنظرم بقيه كتابهاي موجود آموزشي كيفيت بهتري داشتند. اما بعضي از تمرينهاي كتاب خيلي جالب بود. از جمله تمرين زير كه براتون ميارم. مجبور شدم از صفحه كتاب عكس بگيرم و اگه كيفيتش خوب نيست از بدي چاپ هستش و كاريش نمي تونستم بكنم.
5 نفر در ادامه با شما برخورد خواهند كرد و هر كدام حرفهايي در خصوص موضوعي مي زنند كه شما با توجه به صحبتهاشون و همچنين خودشون بايد قضاوت كنيد و تصميمگيري نماييد. توي كلاس كه جوابها يكي نبود و حتي بحث حسابي شد، اگه نظرتون رو بزاريد ممنون ميشم منتها تا نظرتون رو نزاشتيد صحبتهاي ديگران رو نخونيد كه تحت تاثير حرفهاشون واقع نشيد. فكر مي كنم اگه بعدش بخونيد خيلي بهتره.
1- اين آقا در خونه شما رو ميزنه و به شما ميگه كه وقتي بچه بود توي خونه شما زندگي ميكرده و مي خواد ببينه كه اين خونه چقدر تغيير كرده. آيا حرفش رو باور مي كنيد؟ آيا اجازه ميدين بياد تو؟




5- اين مرد بدون هيچ دليلي به شما صد دلار پيشنهاد ميده. بهتون ميگه كه پولدار هستش و به پول احتياجي نداره. عكس العمل شما چه خواهد بود؟ چه خواهيد گفت؟

"جستجوي همخواني" يكي از مهمترين روشهاي تشخيص در انسانها هستش. به عبارتي يكي از ملاكهاي انسان در تشخيص خوبي و بدي يا درستي و غلط بودن چيزي همخوني كامل اون موضوع با تمام مسائل اطرافش هستش. شايد بتونم بگم اين موضوع كاملا در ضمير ما قرار داره و در اثر تكرار به شدت قوي شده است بطوري كه بسياري از نتيجه گيريهامون رو از همين حس "جستجوي همخواني" ميكنيم. اگه كسي سگي رو ببينه كه جثه بزرگي داره انتظارش هم اينه كه صداي اين سگ هم به همون اندازه بزرگ باشه و اگه نباشه اون حس اوليه تضعيف ميشه. مثال ديگه : وقتي يكي ميگه كه پولدار هستش شما هم انتظار داري كه اين موضوع توي لباسهاش و يا از ماشينش مشخص باشه، اگه پرايد داشته باشه يه مقدار شك در ذهن شما ايجاد ميشه كه آيا طرف پولدار هست يا نه؟ به همين جهت هستش كه ميگن اگه بخواهيد موفقتر باشيد بايد همخواني بيشتري با انتظارات داشته باشيد. البته اين انتظارات همه جا يكي نيست، اگه فردي در ايران دكترا داشته باشه نمي تونه به راحتي لباس اسپرت بپوشه، چون باعث ميشه ارزش اون فرد به عنوان دكتر كمي تحت تاثير قرار بگيره اما همين فرد در كشور اروپايي به راحتي تمام لباس اسپرت ميپوشه و هيچ مشكلي پيش نمياد. اما باز هم مكانها و موقعيتهاي مختلف شرايط متفاوتي رو ميطلبند و همين فرد شايد نتونه هر جا كه خواست لباس اسپرت بپوشه.
حالا اينها رو گفتم كه داستان زير رو براتون بيان كنم، چند روز پيش داشتم توي خيابون راه ميرفتم كه يكدفعه چشمم خورد به يه آگهي ديواري در خصوص كلاسهاي زبان موسسهاي به نام "شايگان". آگهي كاملا توي ذوق من زد، چون در خصوص TOEFL و IELTS تبليغ كرده اما TOEFL رو به اين صورت نوشته : TAFEEL . من نميخوام موسسه رو از لحاظ آموزش زبان محكوم كنم! اما در بهترين حالت و خوشبينانهترين شرايط ميتونيم بگيم چاپخونهاي كه قرار بوده اين مطالب رو چاپ كنه اشتباه كرده اما مساله اينه كه اين موسسه آيا بعدش متوجه اشتباه نشده؟ و يا فهميده و بيخيال قضيه شده. بدترين حالت هم اينه كه كسي كه آگهي رو داده متن رو اشتباه نوشته باشه!!!! در هر صورت اين موضوع از ديد من يه نمره منفي بزرگ براي اين موسسه هستش. من براي اينكه نخوام خيلي بد به قضيه نگاه كنم گفتم يه سري به سايت اين موسسه بزنم اما خبر خاصي در خصوص TOEFL و IELTS نبود و اين ديد در من ايجاد شد كه موسسه هنوز اولين كلاس TOEFL رو هم تشكيل نداده! (همهاش بر ميگرده به همخواني)
مسلما من اگه جاي مسئولين اين موسسه بودم به هيچ وجه اجازه نميدادم همچين پوستري به در و ديوارهاي شهر نصب بشه. در خيابان ديگري ديدم كه از طرف موسسه حرف A در TAFEELرو به O تغيير داده اند، يعني با ماژيك A رو O كرده اند اما باز هم غلط است!!! TOFEEL!!
توي روزنامه هم از اين غلطها ديدهام، همين ديروز يكي تبليغ كرده بود Outocad (البته اين شايد از تايپيستهاي همشهري ناشي شده باشه! كه فكر مي كنم علتش همينه، يعني اگه اين نباشه بايد بگم وا اسفا!!)
توي مساله "فلسطين پاره تن اسلام است" هم گفتم از ديد من وقتي قراره يكي فقط چند كلمه بنويسه، خيلي بده كه توي اون چند كلمه هم غلط داشته باشه. فكر ميكنم اثر منفياش خيلي بيشتر از مثبتش باشه!
من از آگهي عكس گرفتم، ببينيد ناجور نيست؟؟

پ.ن. مثل اينكه دوباره فيل-تر شديم! خوبه چيزي هم نميگيما!!
قبل از عيد يه مقدار وقتم كم بود و ميبايست كارهاي زيادي رو ميكردم به همين دليل ميزان وبلاگ نوشتنم آروم آروم كم شد. همون موقع اين فكر توي ذهنم ايجاد شد كه پرهام تو چقدر وقت واسه وبلاگ ميزاري؟ فكر نمي كني زمان زيادي رو صرف اين موضوع كردي؟ نبايد كمترش كني؟ و بعضي روزها كه كارهام عقب بود فكر ميكردم چرا كارهاي مهمتر رو ميزاشتم كنار و براي وبلاگ مينوشتم بخصوص اينكه وبلاگ من هم از اون وبلاگهايي نيست كه خيلي خواننده داشته باشه. خب البته براي دل خودم هم مينوشتم، فكر مي كنم خيلي ها همين كار رو ميكنند. بهرحال حرفهايي دارند كه دوست دارن بيان بشه و يا احساس بهتري درشون ايجاد ميكنه.
بعد از عيد دوباره اين فكر به ذهنم برگشت و بيشتر از قبل، يعني به اين صورت بود كه ازم بازخواست ميكرد كه چرا مينويسي؟ و من هر چي دليل ميآوردم براش قابل قبول نبود (براي اوني كه بازخواستم ميكرد) نمي تونستم قانعش كنم. نمي تونستم دليلي بيارم مبني بر اينكه نوشتن از ننوشتن بهتره. هر موقع هم خواستم بنويسم بهم اخطار داد كه الان مي توني كه يار ديگه بكني و عملا من هم به حرفش گوش دادم چون راست ميگفت. ميتونم بگم نيمي از جبهه جنگ رو به اين فرد بازجو باختم. فكر كردم وبلاگ رو ميشه گذاشت كنار اما تنها اينجا بود كه ميدونستم به اين راحتيها شكست نميخورم، چون كنار گذاشتنش هم دلايل محكمتري ميخواست كه آقاي بازجو نداشت، شايدم داشت و من قبول نميكردم. به هر حال يكي از مزيتهاي وبلاگ ميتونه پيدا كردن افرادي باشه كه شايد نميتونستي به اين راحتي بهشون برسي، من هم با اين افراد آشنا شدهام اگرچه خيلي زياد باهاشون در تماس نيستم اما همين كه هستند و همين كه همديگر رو ميشناسيم و مي تونيم حتي جدا از وبلاگ هم به همديگه دسترسي داشته باشيم خودش كلي امتيازه.
البته بايد اين رو هم بگم كه وبلاگ و وبلاگ نويسي هم يكم زده توي ذوقم! آقاي بازجو دو تا سوال از من كرد كه با اينكه كلي بهش جواب دادم اما ته دل خودم راضي نشد. دو تا سوالي كه از من پرسيد به صورت زير بود:
1- فكر نمي كني اين همه آدم چرا مينويسند؟ ميدوني كه ايرانيها توي وبلاگ نويسي تقريبا سردمدارن. چرا؟ چرا انقدر مينويسيد؟ چرا مردم كشورهاي ديگه انقدر نمينويسند؟ فكر نميكنيد مينويسيد براي اينكه فقط بگيد من هم حرفي دارم؟ مي دونم دارم تلخ به موضوع نگاه ميكنم اما آيا واقعيت موضوع اين نيست؟ آيا با وبلاگ نويسي ميتونيم كار خيلي خاصي انجام دهيم يا فقط سعي ميكنيم بگيم داريم كاري ميكنيم. بگيم هستيم. فقط به من بگو چرا مردم ديگر كشورها انقدر نمينويسند؟
2- چه چيزي پيش مياد كه مطلبي رو ميخوني و ميخواهي بهش جواب بدي اما در نهايت هيچ جوابي نميدهي؟ جدا از دلايل اوليه، فكر نميكني علتش اينه كه احساس ميكني ارزش نداره جواب بدي؟ پس چطور تا كمي قبل ميخواستي اينكار رو بكني؟ چه اتفاقي ميافته كه اين تغيير نگرش درونت ايجاد ميشه؟ ميترسي حرفهايت را بيپرده بگويي؟ بعيد نيست. شايد هم فكر ميكني كسي كه مطلب را نوشته خودش هم در درونش به آن اطمينان ندارد، شايد فكر ميكني اين آدم در عالم واقعي با نوشتههايش متفاوت است؟ از ديد من بازجو، هر دو دليل وجود دارد. دنياي مجازي شخصيتهايي را هم ايجاد كرده است كه حاصل جمع و تفريقهاي جامعه هستند. بنابراين شايد محكمترين صحبتها فقط در همين محيط مجازي و به همان صورت زيبا باقي بماند و جامعه و نويسندگان وبلاگ در جامعه همانند هم باشند. تو مطمئني مثل جامعه اطرافت نيستي؟
متاسفانه همونطور كه گفتم من دليلهاي زيادي براي آقاي بازجو آوردم اما هنوز هم كه فكر ميكنم ميبينم خيلي بيراه نگفته.
مطلب براي نوشتن كم نيست بلكه هر روز بيشتر هم ميشه، طوريكه من فعلا مطالب جديد رو يادداشت نميكنم چون فكر ميكنم به اين زوديها وقت نوشتنشون فرا نميرسه. مشكل اينه كه دوست دارم بنويسم اما فعلا دوست ندارم خيلي وقتم رو روش بزارم! كه دو موضوع متضاده و با هم جور در نمياد. فكر ميكنم بهترين كار اين باشه كه بنويسم اما كمي كمتر بنويسم تا به قول معروف نه سيخي بسوزد و نه كباب.
اما هنوز ذهنم مشغوله، به شدت. مشغوله به اينكه آيا من عكسالعمل رفتار جامعهام هستم؟ يا من صرفا يك reaction هستم؟ از ديد من كسانيكه كه رفتارشون بر اساس "عكس العمل" باشه و نه "عمل" قرباني به حساب ميآيند. فكر ميكردم اين من هستم كه مي تازم، خودم ميخواهم بنويسم و تصميم گيري با من است. اما الان مطمئن نيستم.
آيا ما قرباني هستيم؟
برای گوش دادن به آهنگ اینجا را کلیک کنید
I'm sorry about the sun
How could I know that you would burn?
And I'm sorry about the moon
How could I know that you'd disapproved?
And I'll never make the same mistake
So next time I create the universe
I'll make sure we communicate at length
Oh yeah
But until then... better off dead
A smile on the lips and a hole in the head
Better off dead, it's better than this
Take it away cuz there's nothing to miss
I'm sorry about the world
How could I know you'd take it so bad?
And I'll never make the same mistake
So if you're looking for a patsy
why not try the entire human race
Just to play it safe
Until then... better off dead
A smile on the lips and a hole in the head
Better off dead, better than this
Take it away cuz there's nothing to miss
Better off dead, better off dead
Why don't you try pushing daisies instead
Better off dead, better off dead
A smile on the lips and a hole in the head
And I'll never make the same mistake
The next time I create the universe
I'll make sure you participate
Oh yeah
And I'll never make the same mistake
The next time I create the universe
I'll make sure we communicate at length
Just in case
گاهي هنگامي كه يك كتاب رو مي خونم كاملا ميرم تو فكر كه چطور ميشه كه بعضي ها در زمان خودشون خيلي بهتر از ما در اين زمان درك مي كردن! و باز فكر مي كنم كه چطور ما از اين كتابها هيچي ياد نمي گيريم! همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!
پنجه تنتره يا همون كليله و دمنه از اون كتابهايي هستش كه هر دفعه مي خونم باز منو به تعجب مياندازه. كتاب متعلق به چند هزار سال قبل هستش و با در نظر گرفتن اين موضوع بايد بگم كه خيلي خيلي از زمان خودش جلوتر بوده. اين قسمتش رو بخونيد:
كبك جواب داد: در اين حوالي گربهاي است مرتاض و مهربان. او هميشه قاضي مشكلات ماست. پيش او ميرويم و نظرش را ميپرسيم.
خرگوش ناراحت شد و گفت : من اين گربه را ميشناسم. معلوم است كه قضاوت او چگونه خواهد بود. زيرا گفتهاند به آنهايي كه به خاطر شهرت رياضت ميكشند و در معابد براي فريب ديگران عبادت ميكنند، نبايد اعتماد كرد.
وقتي كبك و خرگوش به گربه رسيدند، گربه روي دو پا ايستاد و مشغول دعا خواندن شد و گفت :كسي كه عمر عزيزش را به نيكوكاري نگذرانده، زنده بودن او معني ندارد. در اين دنيا هيچ چيز دوست داشتني وجود ندارد. زيرا مال و همسر و فرزند در چشم بهم زدني از دست ميروند. ما هميشه با مرگ روبروييم. پس فقط نيكوكاري را پيشه خود كنيد.
يا در جایی دیگر گفته:
جغد بعد از گفتن اين سخنان، همراه همسرش پر زد و به لانهاش رفت. پس از رفتن آنها كلاغ تازه فهميد كه چه اشتباهي كرده است. با خود گفت : چرا من آن حرفها را زدم و ميان كلاغها و جغدها دشمني به وجود آوردم؟ زيرا گفتهاند شخص عاقل، هرچند هم كه قوي باشد، براي خودش دشمن درست نميكند.
متاسفانه مردم ايران در خصوص مورد اول بي خبر هستند، هنوز كه هنوزه تا يكي يه ذره حرفهاي دلنشين ميزنه ميگن اين با بقيه فرق ميكنه. آقاي رئيس جمهور نيز در خصوص مورد دوم بي خبر تشريف دارند. حالا مردم كتاب نميخونن توقعي هم نميره اما آقاي رئيس جمهور شما كتاب بخون، همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!